تبليغاتX
پاکــــت

پاکــــت

 

صبح دیروز همه از اداره بیرون ریختند .

- سلام لطفا اینجا را ترک کنید .

کسی که از آن بالا ، پایین نمی پرید ،هدف خوبی بود برای اینکه جایی را با یک شدت خاص ترک کنی . اتفاقا سال های پیش هم ، نه ، چرا سال های پیش ،  همیشه این را دیدیم و ترکش می کردیم ، دوباره به یادش آوردیم ؟

ثابت کردن دروغ

شعار نوشتن برای این دروغ

 

اسم منو از پایینش پاک کن ، فهمیدی ؟

-  نخونیدش .

استاد : برگی چون اینو سر کلاس  نوشتی باید برای همه بخونمش . همه بخونیم ؟

یادداشت های برگی برای همه خوانده شد . همانطور که بلند خوانده می شد ، کسی پشت در کلاس آمده  با مداد چند جمله ای روی کاغذش نوشت بعد از ساکت شدن صدا سریع می دود . فهمیدی ؟

-  شما چه انتظاری از بازیگر آماتوری مثل من دارید ؟ فقط در نمایش های شبانه تلویزیون بازی کردم . می فهمی ؟

خوب تو هم می تونی به حرف های بقیه گوش کنی : بازی نکن .

نظر برگی همان یادداشتی را می گویم که در کلاس در مورد نمایشنامه می نوشت تا جایی که استاد آن را خواند درست بوده  یکی از همکلاسی ها این را به یکی از عوامل گفت . از بازیگر شنیدم .

You say  we have turn

 

-  خواندن اصل اساسیِ نداشتن ، دوستت دارم .

+ « چهره ی انسان یک بی توان است

یک صحرای مرگ ...

... بعد از هزاران  سال

که چهره انسان گفت و نفس کشید

هنوزهم یک عقیده دارد »

-  می گویم .

  یک بلیط مهمان برای همه ی شما کنار گذاشته ام . با هم قرار بگذارید یکدیگر را ببینید ، فقط یک بلیط برای همه مهمانان و یک بلیط دیگر برای اولین نفری که آن را بخرد .

طراح صحنه از شما پذیرایی می کند و بازیگران لحظه ای که از پوسته شان بیرون می پرند ، دست های شما را نوازش می کنند . دستیارم از بازیگران می خواهد که کمی از شما فاصله بگیرند ،

 برای این فاصله گرفتن ها دیر شده . نه ؟

من در کنار کسی که تنها بلیط  فروخته شده را خریده ایستادم . شما در مورد من چه فکر می کنید ؟

مهم  ایستادن در کنار او نیست ، نه ؟ به همه ی شما زل زده ام .

 تنها بلیط شما را در دست هیچ کدام ندیدم .

عکاس ها پشت در سالن جمع شدند . سه نفرهم این طرف ، روبروی کسانی که آن ها را می بینند ، مراقبند عکاس ها داخل نریزند . از عکاس خودم هم خبری نیست ، قول داده بود بلیط ها را موقع داخل شدنشان پاره کند .

= شش ماه پیش از تمرینات آن ها عکس گرفتم همان موقعی که تو داشتی با چند نفر از آن ها شام می خوردی . بهترین نمونه برای همه چیز . فهمیده بودی ؟

+ فکر کردم تلویزیون نگاه می کنی ، خسته شده بودم .  از آن جا بلند شدم به طرف توالت که می رفتم ، چیزی به من گفته بودی اما  گوش نکردم . زیپم باز نمی شد ، دوباره داشتی چیزی به من می گفتی اما درست یادم نیست ،  ناخنم با زیپ کنده شد و روی کفشم افتاد .

-  شش ماه پیش را گفتم .

+ همان موقع را گفتم .

-  ناخنت را هفته ی پیش لای در ...     ، نه ؟

+ شش ماه پیش هم ...    ، یادت نیست ؟

-  نه .

برگی چیزی را فراموش نکردی ؟ فقط به تو می گویم ، که به آپارتمان شش ماه پیش برو و همه چیز را خوب به یاد داشته باش . کیف بزرگ چرمی ، انبر ، دوربین عکاسی ، آب و کنترل تلویزیون را با خودت ببر .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:41  توسط هستی کریمی پور  | 

  

 « فراموش نکن زیپت را ببندی »

عین همین جمله را به کسی گفتند که زیپش را نبست . شاید حین فراموشی چیزتازه ای را به یاد می آورد .

اگرگوش کردی چیزی را شنیدی ؟

-

 صدای شکافی را می گویم که در تویش باز شد .

-

نه سعی نکن روی خودت امتحان کنی ، شکاف تو صدای باز شدن زیپ می دهد . ببند .

-

آهسته حرف می زنی . اینها گفتند ، صدات نیست .

 - گرسنه شد………………………….

باز مثل احمق نفهمی عین خودت با من حرف زدی . کاش من هم نمی شنیدم

چرا اینها نمی شنوند ؟

خانم ، صدایش را شنیدی؟

 

+ اوه ، نه من شما را هم لب خوانی می کنم .

 

لبهام را دوست داری ؟

 حتی اگر صدای یک نفر شنیده نشه این نمایش خوانده نمی شه .

 

قصد بلند شدن نداری ؟

-

 

 اگر اینجا هم صدای کسی را نشنیدید ، آن طرف تر طراح صحنه نشسته که همیشه باید او را مجبور به کار کنم . لوس شده ، با همه چیز بازی می کند . صحنه ها را گم می کند چون از هیچ چیز خبر ندارد . تازه مدرک گرفته و مجبور است با ما کار کند .     

 خوش شانس است ، دوستش دارم .

 

برگی ، دانشجوی آمریکایی ،از بی میلی کاغذ های نمایش خوانی را زمین انداخته . خم شده تا دوباره به آن ها نگاه کند . این خم شدگی در هیچ ایرانی اتفاق نمی افتد ( ایرانی می اندازد اما خم نمی شود ). خم که می شد مورچه ها از شکاف بیرون ریختند . دوباره مورچه ها ی ریز را که هیچ هم گاز نمی گرفتند توی شکاف ریخت . کاغذ ها را بلند کرد .                                     

- من ، برگی ، دانشجوی رشته ی « شناخت آثار نمایشی » به شرف هنری ام قسم می خورم که این نمایشنامه را بشناسم . از همه ی عوامل از جمله طراح صحنه هم خواهش می کنم من را دراین شناخت کمک کنند .            

 به امید شناخت و شنیدن صدا ، می خوانیم .                                                   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 16:0  توسط هستی کریمی پور  | 

 

دون

 

دون

 

دون

 

دونه بریزیدم .

 

بخشی از نمایشنامه ی بین شکاف ها پیدا شده .

 

از مرغ علت گرسنگی را می پرسیم ، بپرسید   ... ؟

مرغ پرهاش را که پف می کند ممکن است نزدیک یکی از گوش ها بیاید .

مرغ : سعادتمندی .

من: space dementia !

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 22:3  توسط هستی کریمی پور  | 

 

    چند نفر قبلی بدون توجه به الزامی بودن حضورشان اینجا را ترک کردند .

 من سوالاتم را از شما به عنوان اولین نفری که آغاز کرده شروع می کنم .

 

 شما خودتان را جزئی از اجتماع می دانید ؟

-  سعی می کنم اجتماعی باشم . برنده می شود ؟

اما من از سعی شما برای رسیدن نپرسیدم ، از میزان جایگاه تان در صورت وجود می پرسم .

-  تا حدودی هستم .

چند درصد شما متعلق به اجتماع است ؟

-  بین 20 تا 50 درصد ، خوب بستگی به موقعیت دارد .

به نظر خودتان این موقعیت ضعیف یا متوسط رو به پایین شما خطری ندارد ؟

- خطر برای چه کسی ؟

خطر برای خودتان در اجتماع . دیروزرا به یاد می آورد ، از صدای تصادفی که مقابل همان محل کار لعنتی اتفاق افتاده ترسیده .

-  فکر می کنم خطری وجود ندارد ، من تا 50 درصد همانطور که شما می گویید متعلق به اجتماع هستم و اجتماع هم 50 درصد مال من است و زمانی که تعلقم به اجتماع 30 درصد پایین آید زمانی است که افسرده باشم مثل همان زمانی که اجتماع با من نباشد .

 

جمعیت می خندد پس او آنجا را ترک می کند .

 

 مجری با چشم های شیری رنگ شده به سوی جمعیت تعظیم می کند .

می گوید : همه ی تعلقاتش را از دست داد .

 

جمعیتِ شوق مجری را تشویق کردند .

 

  زنی که او را بانو صدا می زنند اما نه همه جا ،  از دو خیابان پایین تر از همان محل کار به جمعیتی در سه خیابان بعد تر می رسد . او بانو شده ؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 16:20  توسط هستی کریمی پور  | 

 

 

اگه محکم موهاشو بکشی می بینی دستهات سیاه شده و بو میده اما ناخنهات نفت نیست . قسم می خورم . همه ی دیروزی که جلوی باد پنکه نشسته بودم به موهاش که دور پره های پنکه تاب خورد و هیچ نفهمید فکر کردم . چرا پنکه گلوشو با دندان هر حیوانی اره می کرد ؟

 آنجا نبودم از کسی خبر ندارم .

بیچاره نویسنده ای که داستان راستان ننویسد مثل کفاشی که گیوه نبافد مثل من که برای آبگوشت ها پیاز خرد می کنم /

 

آخ /

 

دروغ نگفتم که مشعل المپیک از شهرهای نامرئی گذشت و در شهر دروغی مرئی ماند . به خودم قول دادم همان سال در مسابقات دو میدانی شرکت نکنم ، تحمل آن همه دروغ نداشتم . به من اطمینان دادند به محض پایان زمان مسابقه به من آب می دهند باورش برایم آسان نبود

                                              شاید نامرئی می شدم

 

 اما سعی کردم نقشی در روشن ماندن مشعل داشته باشم . از همه جا برایم نامه فرستادند می خواستند که در مسابقات شرکت کنم می گفتم : هستم. به نظر من دیدن مشعل ازدوربهترازهرکیف دنیاست ، شرایط اقلیمی را فراموش نکنیم . همه جای دنیا خوشکل هست مثل همان صدف های کنار ساحل بارتلمی که خوشکلترند .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:17  توسط هستی کریمی پور  | 

 

وقتی تو از سایه ی دیوار حیاط پشتی فرار می کردی من تو را در فرار دیده بودم چرا بیشتر از من فرار کردی ؟ عمدا می خواهی گمشان کنی که کسی از تو نپرسه : امروز درس چندم را خواندیم ؟ با کی ؟

کی وجود نداره ، من با کی در کی برای کی زندگی می کنم . دفترش پاره شده بود داد می زد : جر خوردند خوب بخورند .

در اتاق زیر شیروانی که هیچ وقت ندیده ام ، کی چمدانش را می بست نگاه کرد گفت : از من جایی چیزی ننویسید . قرار بود نمایش « نبودن در رفتن» را بهتر اجرا کنه . براش گریه کرده بودم .

کی اگه دوست داری چمدان من را بردار مال تو کهنه نشده ؟

فراموش کردم بگویم که چمدان من هیچ وقت به کی نرسیده .

پارسال که از زندان آزاد شده بود می گفت فرار کرده اما من خبر آزادی را در روزنامه خوانده بودم گفته بودم : نه

گفته بود : وقتی مجبور باشند آزادت کنند فرار کردی . چند روزه رادیو صدای خروس می ده کی گفت صدای خروس پخش می کنن لوسی می گه شاید خروس ها به دفتر رادیو حمله کردند و اجازه ی رسیدن خبر نمی دهند بهتره یه خروس بیاریم  تا  لااقل بگه خروس های رادیو چی می خوان .

آجرهای دیوار را شمرد قدم زد و باز همانجا نشست  . به من گفت تو خیلی آزاد شدی پنجره را که بستم جوراب نو اش چشمک زد . کی از گذشته متنفرشده کاش می شد حواسم رو پرت نمی کردی  نتونستم جواب چشمک جورابت رو بدم  . اون ، آواز قدیمی کشاورزهای مجاور را زمزمه می کنه یه ریتمه که مرتب تکرار می شه می گه خودم ساختم ، کی که منو آزاد می دونه مسخره می کنه من دست های اونو روی پای کی دیدم . از حرف زدن و راضی کردن هر دو خسته شدم نمی دانم چرا تصمیم نمی گیرند . من از چی حرف می زنی ؟ همین دیروز بود که دستاتو بستن کتکت زدن جیغ می زدی التماس نمی کردی خروس شدی ؟

 اون دستهاشو رو گوشش گذاشت بعد هم فرار کرد . کی گفته بود : عوضی پلک نزن .

دیدم روی دیوارم به مرداب سنگ انداختم مرکزیت زایید و نابود کرد از پنجره دیدمش داد می زنه کجا را سنگباران می کنی ؟ من را به مرداب پرت کردم فرو میره من به سنگ ها نزدیک می شه کی داد زده گفته آزاد شدی . صدا هم مرکز بود پرت شد . این آزادی کیفیت داره کمیتش هم تعیین شد اون دید که من ، سنگ ها و صدا در مردابی با مساحت معین آزاد شدند .

شنوندگان عزیز چند روزی به علت مشکلات فنی از پخش معذور بودیم و به پیشنهاد بعضی کارشناسان و روانشناسان  تاثیر چند روزه ی موسیقی خروس بر مردم  را امتحان می کردیم تا نظراتشان را در آینده جویا باشیم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:55  توسط هستی کریمی پور  | 

 

فهیمه فرسایی

 

 

پوست بیگانه

 

کارگردان: آنگلینا ماکارونه

 

بازیگران: یاسمین طباطبایی (فریبا)، آنه که کیم سارناو (آنه)، نوید اخوان (سیامک)

 

آلمان، 2005، به زبان فارسی و آلمانی

 

 

 

یاسمین طباطبایی، بازیگر 38 ساله­ی ایرانی، در صحنه­ی سینمای آلمان، نه تنها به عنوان هنرپیشه­ای ماهر، بلکه به عنوان خواننده و آهنگ ساز چهره­ی شناخته شده­ای است. موسیقی و ترانه­های دومین فیلم مطرح او که در سال 1997 به نام "راهزنان" به کارگردانی­ی کاتیا فون گارنیر به روی اکران آمد، از قلم و گیتار او است. طباطبایی در این "فیلم جاده­ای" در کنار کاتیا ریمن، هنرپیشه­ی معروف آلمانی در نقش یکی از چهار قهرمان اصلی­ی فیلم ظاهر می­شود و با بازی­ی درخشان و ترانه­هایی که در زمانی کوتاه در صدر جدول "بهترین آهنگ­های روز" قرار می­گیرند، جایزه­ی "صفحه­ی طلایی"ی اروپای آن سال را به خود اختصاص می­دهد. آهنگ­های ساخته­ی طباطبایی، به کلی با نشانه­های موسیقی­ی ایرانی بیگانه­اند. دست­مایه­ی تمام فیلم­هایی که او تا به حال در آن­ها نقشی بازی کرده نیز، به سرنوشت و زندگی­ی ایرانی­ها نپرداخته­اند. این "قاعده" را طباطبایی  در آخرین فیلم خود پوست بیگانه کنار می­گذارد و در نقش زن/مردی ایرانی ظاهر می­شود که به "دلایل سیاسی" وطنش را ترک گفته و در فرودگاه فرانکفورت آلمان تقاضای پناهندگی می­کند. فریبا، قهرمان فیلم، جزئیات این "دلایل" را که در واقع موضوع اصلی­ی فیلم است، برای مامور پلیسی که مسئولیت تشکیل پرونده­ی او را به عهده دارد،  بیان نمی­کند. تماشاگر نیز از چند و چون آن، زمانی که فریبا به اردوگاه موقتی پناهندگان فرستاده می­شود، در یک گفتگوی تلفنی با زنی به نام شیرین با خبر می شود: به خاطر برملا شدن رابطه­ی عاشقانه ای که شیرین و فریبا با هم داشته اند، فریبا تحت تعقیب قرارمی­گیرد و مجبور به ترک وطن و جدایی از عشق خود می­شود. با آن که هم­جنس دوستی برطبق قوانین آلمان به عنوان دلیل پناهندگی پذیرفته می­شود، فریبا به خاطر محضورات اخلاقی و حضور مرد مترجم در اطاق بازجویی از طرح آن سرباز می زند. بنا برهمین امر که به "عدم کفاف ادله اثباتی" ـ چنان که در قانون آلمان آمده است ـ می­انجامد، تقاضای پناهندگی­ی فریبا رد می­شود. ولی او، پیش از آن که به ایران بازگردانده شود، به برگ هویت جدیدی دست می­یابد که به سیامک، یکی از پناهندگانی که در آن اردوگاه موقتی به سر می­برد، تعلق دارد. سیامک از آن جا که ماموران جمهوری اسلامی برادرش را به جای او دستگیر و به قتل رسانده­اند، دچار عذاب وجدان شده و درست هنگامی که تقاضای پناهندگی­اش پذیرفتـه می­شود، دست به خودکشی می­زند. فریبا با وجود اندوه رویارویی با مرگ "همراهش"، از فرصت استفاده می­کند، جسد سیامک را به گور می­سپارد و خود در لباس مردانه، با پاسپورت و مدارک او وارد کارزار زندگی­ی دشوار پناهندگی در آلمان می­شود.

 

دست­مایه­ی اصلی­ی فیلم پوست بیگانه هویت انسانی ـ جنسی­ی افراد در پیش زمینه­ای سیاسی ـ اجتماعی است. کارگردان آلمانی ـ ایتالیایی تبار فیلم، آنگلینا ماکارونه که پوست بیگانه پنجمین کارسینمایی اوست، می­کوشد این مفهوم ملهم از "تئوری جندر" را در قالب داستانی واقعی و پرکشش به تصویر در آورد؛ این که "جنسیت، چیزی نیست که ما داریم و یا هستیم، بلکه چیزی است که ما انجام می دهیم." روشن است که در این صورت معیار کنش ما بر"قراردادهای اجتماعی" استوارند که می­توانند تغییر کنند؛ یعنی موازینی که عملا در چارچوب روابط افراد، دائم در حال دگرگونی­اند. این که فریبا با لباس و حرکات مردانه، به عنوان سیامک از سوی جامعه پذیرفته می­شود، دال بر این است که به دل­خواه می­توان مرزهای تعریف جنسیت را به عنوان "محصولی اجتماعی" جا به جا کرد.  ویژگی­ی کار ماکارونه در این است که این جا به جایی را در پیش زمینه­ای سیاسی ـ اجتماعی بررسی می­کند: فریبا نمی­تواند در ایران زندگی کند، چون "زن" است. در آلمان او تنها می­تواند با هویت جنسی یک "مرد" به اقامتش ادامه دهد. از سوی دیگر با احساسات "زنانه" عاشق همکار زن آلمانی­اش، آنه ( آنه که کیم سارناو) می­شود. آنه با تصور این که  فریبا"مرد" است، به او عشق می­ورزد و ... سرانجام، پس از پشت سر گذاشتن ماجراهایی پیچیده، راز فریبا آشکار می­شود و پلیس آلمان او را به عنوان "زن" به ایران باز می­گرداند. در این دور تسلسل تنها چیزی که ثابت می­ماند، اصل تغییردر تلقی از هویت جنسی فردی است.

 

البته "موضوع تغییرهویت جنسی" در جهان سینما، موضوع تازه­ای نیست. بارها کارگردانان بزرگ با این دست­مایه، فیلم­های جنجالی در ژانرهای مختلف ساخته­اند. ولی آن چه پوست بیگانه را از فیلم­هایی از این دست جدا می­کند، جا به جا کردن زوایای دیدهای متفاوت نسبت به موضوع هویت جنسی است که با تداوم و تکرار به داستان فیلم، بعد و ژرفای ویژه­ای می بخشد. با این حال کارگردان، "فاصله"ی خود را در پرداخت سینمایی­اش با این مضمون حفظ می­کند. نماهای دور(لانگ شات) و میانه­ای (مدیوم شات) که از فریبا (یاسمین طباطبایی) در نقش مرد گرفته شده، گواه این ادعا است. این نماها از سوی دیگر دنیای درونی­ی فریبا و ترس او را از "نزدیک شدن" به دیگران (به خاطر برملا شدن هویت جنسی­اش) نشان می­دهند. تنها زمانی که فریبا و آنه رابطه­ای صمیمانه و عاطفی با هم برقرار می کنند، این نماها به نماهای نزدیک (کلوزآپ) تبدیل می­شوند.

 

فیلم  پوست بیگانه با خط روایت گونه، انتقادی و واقع گرایانه­ی خود، هم­چنین به مسائل اجتماعی­ای چون تفاوت­ها و تشابهات فرهنگی، پذیرش شیوه­های زندگی گوناگون و مدارا با آن­ها، اعمال قدرت سیاسی از سوی فرهنگ مسلط در جامعه­ی آلمان نیز می­پردازد. ولی آن چه که به این فیلم جلوه­ی خاصی می­بخشد، شیوه­ی طرح رابطه بین دو انسان تنها است که در جستجوی هویت و خوشبختی­ی فردی­ی خود، فرای هرگونه قید و بند سیاسی و فرهنگی، معنای زندگی را در بودن با یکدیگر می­بینند. روشن است که نه تنها نظم و قانون و قراردادهای اجتماعی، بلکه بخل و حسد و کین­توزی اطرافیان نیز آن­ها را در رسیدن به "خوشبختی­ی کوچک" و هدف خود باز می دارند. یکی از صحنه­های قابل مکث در این رابطه، صحنه­ای است که دوست پسر سابق آنه با کمک دوستان شرورش، فریبا/سیامک را در شبی پر حادثه به چالش می­گیرد و او را دررستورانی دورافتاده به خواندن آواز وا می­دارد. آواز در این صحنه مفهومی فراتراز خواندن آهنگین چند بیت شعربه خود می­گیرد. در واقع فریبا/سیامک باید با این ترانه خوانی از"حیثیت"، گذشته و موجودیت خود دفاع کند. چون گروه مخالف نیز پیشتر با خواندن ترانه­ها و آهنگ­های دوران کودکی­ی خود به زبان آلمانی، به نوعی هویت و مشروعیت فرهنگی و وجودی­ی خود را به ثبوت رسانده است. واکنش آنی­ی فریبا/سیامک که ناگهان به زبان فارسی (که برای شرکت کنندگان دراین مبارزه جویی تعیین کننده بکلی غیرقابل فهم است)، مشغول خواندن ترانه "امشب شب مهتابه..." می­شود، نه تنها عشق پر شور او را نسبت به "آنه" نشان می­دهد، بلکه حاوی­ی این پیام نیزهست که تفاوت بین ارزش­ها، نشانه­ی برتری­ی یکی بر دیگری نیست. پس آن­ها را در رقابت یا ستیز با هم قرار ندهیم. متاسفانه خانم ماکارونه که برای تهیه و تدارک امکانات مالی این فیلم چهار سال زحمت کشیده، تنها به طرح ساده این کشمکش­ها و درگیری­های درونی و بیرونی اکتفا می­کند و از آن­ها برای پررنگ کردن جنبه­های احساسی و شدت بخشیدن به تضادهای فردی که می­توانستند بعد هیجان­انگیز فیلم را برجسته­تر کنند، کمتر بهره می­گیرد. این پرداخت گاه ضعیف وکمتر رسا چنان به بافت روایتی و تصویری­ی فیلم لطمه می زند که حتی بازی­ی درخشان یاسمین طباطبایی هم نمی­تواند فیلم را نجات دهد و آن را تا رده­ی قرارگرفتن در کنارفیلم­های خوب بالا بکشد.

 

این مقاله ترجمه آزاد نقدی به زبان آلمانی است که در چند روزنامه آلمانی به چاپ رسیده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:5  توسط هستی کریمی پور  | 

 

پله ها به سمت آزمایشگاه دو تا یکی سه تا یکی شد دو نفر افتادند . ساکت فقط ساکت . سکوت در دوران تحصیل خوب آموزش داده شد . آناتومی روده بزرگ روی میز نشسته منم دیدم ، پایین تنه ( ادب رعایت شده ) برای بچه ها جالب و خنده دار بود . مربی آزمایشگاه می گفت این شما نیست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 2:32  توسط هستی کریمی پور  | 

 

 سال قبل جدیدتر نبود ؟ 

 سال قبل قبل جدیدتر نیست 

 سال های قبل تر چی ؟

سال جدید تان قبل تر باد

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 1:1  توسط هستی کریمی پور  | 

 

 

 

دست ها بالا کسی تکان نخوره تکان نخوره تکان نخوره تکان نخوره ...

شــلــیـــــک

دردتون اومد ؟ ترسیدید ؟ نترسید تکان بخورید تکان بخورید تکان بخورید فقط مواظب باشید موقع تکان خوردن پایتان از خط عبور نکنه . اینبارکه شلیک کنیم شما هیچ وقت تکان نمی خورید .

 

 

 به بالا توجه نکنید . من روزانه اخطار می شوم . من نه ما . چون اگر بگویم ( ما ) تعدادی را که با خودم جمع کرده بودم و شده بودیم ( ما ) اعتراض داشتند و من اعتراض ها را وارد نمی کردم .  وممکن بود کسانی که با من جمع بسته شده بودند ، تیر خلاص را به من بزنند  .

من روزانه اخطار می شوم .

هنگامی که مثل سوسک میان خطوط ، تصاویر ، وبلاگ ها و وبسایت ها می چرخم بازاخطار می شوم . البته سوسک خیلی زیاد شده آرام مثل بچه ها تاتی می روند . سوسک های بزرگ هم هست که گاهی اوقات پرواز می کنند ، عده ای ترسو جیغ می کشند و سوسک های بزرگ به محض فرود موفقیت آمیزبا سم کشته می شوند ( به ویژه اگر سم آرش باشد ) .

هنوزسوسک های کوچک آرام تاتی تاتی می روند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 14:41  توسط هستی کریمی پور  |