تبليغاتX
پاکــــت

پاکــــت

 

 

اگه محکم موهاشو بکشی می بینی دستهات سیاه شده و بو میده اما ناخنهات نفت نیست . قسم می خورم . همه ی دیروزی که جلوی باد پنکه نشسته بودم به موهاش که دور پره های پنکه تاب خورد و هیچ نفهمید فکر کردم . چرا پنکه گلوشو با دندان هر حیوانی اره می کرد ؟

 آنجا نبودم از کسی خبر ندارم .

بیچاره نویسنده ای که داستان راستان ننویسد مثل کفاشی که گیوه نبافد مثل من که برای آبگوشت ها پیاز خرد می کنم /

 

آخ /

 

دروغ نگفتم که مشعل المپیک از شهرهای نامرئی گذشت و در شهر دروغی مرئی ماند . به خودم قول دادم همان سال در مسابقات دو میدانی شرکت نکنم ، تحمل آن همه دروغ نداشتم . به من اطمینان دادند به محض پایان زمان مسابقه به من آب می دهند باورش برایم آسان نبود

                                              شاید نامرئی می شدم

 

 اما سعی کردم نقشی در روشن ماندن مشعل داشته باشم . از همه جا برایم نامه فرستادند می خواستند که در مسابقات شرکت کنم می گفتم : هستم. به نظر من دیدن مشعل ازدوربهترازهرکیف دنیاست ، شرایط اقلیمی را فراموش نکنیم . همه جای دنیا خوشکل هست مثل همان صدف های کنار ساحل بارتلمی که خوشکلترند .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:17  توسط هستی کریمی پور  | 

 

وقتی تو از سایه ی دیوار حیاط پشتی فرار می کردی من تو را در فرار دیده بودم چرا بیشتر از من فرار کردی ؟ عمدا می خواهی گمشان کنی که کسی از تو نپرسه : امروز درس چندم را خواندیم ؟ با کی ؟

کی وجود نداره ، من با کی در کی برای کی زندگی می کنم . دفترش پاره شده بود داد می زد : جر خوردند خوب بخورند .

در اتاق زیر شیروانی که هیچ وقت ندیده ام ، کی چمدانش را می بست نگاه کرد گفت : از من جایی چیزی ننویسید . قرار بود نمایش « نبودن در رفتن» را بهتر اجرا کنه . براش گریه کرده بودم .

کی اگه دوست داری چمدان من را بردار مال تو کهنه نشده ؟

فراموش کردم بگویم که چمدان من هیچ وقت به کی نرسیده .

پارسال که از زندان آزاد شده بود می گفت فرار کرده اما من خبر آزادی را در روزنامه خوانده بودم گفته بودم : نه

گفته بود : وقتی مجبور باشند آزادت کنند فرار کردی . چند روزه رادیو صدای خروس می ده کی گفت صدای خروس پخش می کنن لوسی می گه شاید خروس ها به دفتر رادیو حمله کردند و اجازه ی رسیدن خبر نمی دهند بهتره یه خروس بیاریم  تا  لااقل بگه خروس های رادیو چی می خوان .

آجرهای دیوار را شمرد قدم زد و باز همانجا نشست  . به من گفت تو خیلی آزاد شدی پنجره را که بستم جوراب نو اش چشمک زد . کی از گذشته متنفرشده کاش می شد حواسم رو پرت نمی کردی  نتونستم جواب چشمک جورابت رو بدم  . اون ، آواز قدیمی کشاورزهای مجاور را زمزمه می کنه یه ریتمه که مرتب تکرار می شه می گه خودم ساختم ، کی که منو آزاد می دونه مسخره می کنه من دست های اونو روی پای کی دیدم . از حرف زدن و راضی کردن هر دو خسته شدم نمی دانم چرا تصمیم نمی گیرند . من از چی حرف می زنی ؟ همین دیروز بود که دستاتو بستن کتکت زدن جیغ می زدی التماس نمی کردی خروس شدی ؟

 اون دستهاشو رو گوشش گذاشت بعد هم فرار کرد . کی گفته بود : عوضی پلک نزن .

دیدم روی دیوارم به مرداب سنگ انداختم مرکزیت زایید و نابود کرد از پنجره دیدمش داد می زنه کجا را سنگباران می کنی ؟ من را به مرداب پرت کردم فرو میره من به سنگ ها نزدیک می شه کی داد زده گفته آزاد شدی . صدا هم مرکز بود پرت شد . این آزادی کیفیت داره کمیتش هم تعیین شد اون دید که من ، سنگ ها و صدا در مردابی با مساحت معین آزاد شدند .

شنوندگان عزیز چند روزی به علت مشکلات فنی از پخش معذور بودیم و به پیشنهاد بعضی کارشناسان و روانشناسان  تاثیر چند روزه ی موسیقی خروس بر مردم  را امتحان می کردیم تا نظراتشان را در آینده جویا باشیم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:55  توسط هستی کریمی پور  |