« فراموش نکن زیپت را ببندی »
عین همین جمله را به کسی گفتند که زیپش را نبست . شاید حین فراموشی چیزتازه ای را به یاد می آورد .
اگرگوش کردی چیزی را شنیدی ؟
-
صدای شکافی را می گویم که در تویش باز شد .
-
نه سعی نکن روی خودت امتحان کنی ، شکاف تو صدای باز شدن زیپ می دهد . ببند .
-
آهسته حرف می زنی . اینها گفتند ، صدات نیست .
- گرسنه شد………………………….
باز مثل احمق نفهمی عین خودت با من حرف زدی . کاش من هم نمی شنیدم
چرا اینها نمی شنوند ؟
خانم ، صدایش را شنیدی؟
+ اوه ، نه من شما را هم لب خوانی می کنم .
لبهام را دوست داری ؟
حتی اگر صدای یک نفر شنیده نشه این نمایش خوانده نمی شه .
قصد بلند شدن نداری ؟
-
خوش شانس است ، دوستش دارم .
برگی ، دانشجوی آمریکایی ،از بی میلی کاغذ های نمایش خوانی را زمین انداخته . خم شده تا دوباره به آن ها نگاه کند . این خم شدگی در هیچ ایرانی اتفاق نمی افتد ( ایرانی می اندازد اما خم نمی شود ). خم که می شد مورچه ها از شکاف بیرون ریختند . دوباره مورچه ها ی ریز را که هیچ هم گاز نمی گرفتند توی شکاف ریخت . کاغذ ها را بلند کرد .
- من ، برگی ، دانشجوی رشته ی « شناخت آثار نمایشی » به شرف هنری ام قسم می خورم که این نمایشنامه را بشناسم . از همه ی عوامل از جمله طراح صحنه هم خواهش می کنم من را دراین شناخت کمک کنند .
به امید شناخت و شنیدن صدا ، می خوانیم .
