تبليغاتX
پاکــــت

پاکــــت

  

 « فراموش نکن زیپت را ببندی »

عین همین جمله را به کسی گفتند که زیپش را نبست . شاید حین فراموشی چیزتازه ای را به یاد می آورد .

اگرگوش کردی چیزی را شنیدی ؟

-

 صدای شکافی را می گویم که در تویش باز شد .

-

نه سعی نکن روی خودت امتحان کنی ، شکاف تو صدای باز شدن زیپ می دهد . ببند .

-

آهسته حرف می زنی . اینها گفتند ، صدات نیست .

 - گرسنه شد………………………….

باز مثل احمق نفهمی عین خودت با من حرف زدی . کاش من هم نمی شنیدم

چرا اینها نمی شنوند ؟

خانم ، صدایش را شنیدی؟

 

+ اوه ، نه من شما را هم لب خوانی می کنم .

 

لبهام را دوست داری ؟

 حتی اگر صدای یک نفر شنیده نشه این نمایش خوانده نمی شه .

 

قصد بلند شدن نداری ؟

-

 

 اگر اینجا هم صدای کسی را نشنیدید ، آن طرف تر طراح صحنه نشسته که همیشه باید او را مجبور به کار کنم . لوس شده ، با همه چیز بازی می کند . صحنه ها را گم می کند چون از هیچ چیز خبر ندارد . تازه مدرک گرفته و مجبور است با ما کار کند .     

 خوش شانس است ، دوستش دارم .

 

برگی ، دانشجوی آمریکایی ،از بی میلی کاغذ های نمایش خوانی را زمین انداخته . خم شده تا دوباره به آن ها نگاه کند . این خم شدگی در هیچ ایرانی اتفاق نمی افتد ( ایرانی می اندازد اما خم نمی شود ). خم که می شد مورچه ها از شکاف بیرون ریختند . دوباره مورچه ها ی ریز را که هیچ هم گاز نمی گرفتند توی شکاف ریخت . کاغذ ها را بلند کرد .                                     

- من ، برگی ، دانشجوی رشته ی « شناخت آثار نمایشی » به شرف هنری ام قسم می خورم که این نمایشنامه را بشناسم . از همه ی عوامل از جمله طراح صحنه هم خواهش می کنم من را دراین شناخت کمک کنند .            

 به امید شناخت و شنیدن صدا ، می خوانیم .                                                   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 16:0  توسط هستی کریمی پور  |