تبليغاتX
پاکــــت

پاکــــت

 

صبح دیروز همه از اداره بیرون ریختند .

- سلام لطفا اینجا را ترک کنید .

کسی که از آن بالا ، پایین نمی پرید ،هدف خوبی بود برای اینکه جایی را با یک شدت خاص ترک کنی . اتفاقا سال های پیش هم ، نه ، چرا سال های پیش ،  همیشه این را دیدیم و ترکش می کردیم ، دوباره به یادش آوردیم ؟

ثابت کردن دروغ

شعار نوشتن برای این دروغ

 

اسم منو از پایینش پاک کن ، فهمیدی ؟

-  نخونیدش .

استاد : برگی چون اینو سر کلاس  نوشتی باید برای همه بخونمش . همه بخونیم ؟

یادداشت های برگی برای همه خوانده شد . همانطور که بلند خوانده می شد ، کسی پشت در کلاس آمده  با مداد چند جمله ای روی کاغذش نوشت بعد از ساکت شدن صدا سریع می دود . فهمیدی ؟

-  شما چه انتظاری از بازیگر آماتوری مثل من دارید ؟ فقط در نمایش های شبانه تلویزیون بازی کردم . می فهمی ؟

خوب تو هم می تونی به حرف های بقیه گوش کنی : بازی نکن .

نظر برگی همان یادداشتی را می گویم که در کلاس در مورد نمایشنامه می نوشت تا جایی که استاد آن را خواند درست بوده  یکی از همکلاسی ها این را به یکی از عوامل گفت . از بازیگر شنیدم .

You say  we have turn

 

-  خواندن اصل اساسیِ نداشتن ، دوستت دارم .

+ « چهره ی انسان یک بی توان است

یک صحرای مرگ ...

... بعد از هزاران  سال

که چهره انسان گفت و نفس کشید

هنوزهم یک عقیده دارد »

-  می گویم .

  یک بلیط مهمان برای همه ی شما کنار گذاشته ام . با هم قرار بگذارید یکدیگر را ببینید ، فقط یک بلیط برای همه مهمانان و یک بلیط دیگر برای اولین نفری که آن را بخرد .

طراح صحنه از شما پذیرایی می کند و بازیگران لحظه ای که از پوسته شان بیرون می پرند ، دست های شما را نوازش می کنند . دستیارم از بازیگران می خواهد که کمی از شما فاصله بگیرند ،

 برای این فاصله گرفتن ها دیر شده . نه ؟

من در کنار کسی که تنها بلیط  فروخته شده را خریده ایستادم . شما در مورد من چه فکر می کنید ؟

مهم  ایستادن در کنار او نیست ، نه ؟ به همه ی شما زل زده ام .

 تنها بلیط شما را در دست هیچ کدام ندیدم .

عکاس ها پشت در سالن جمع شدند . سه نفرهم این طرف ، روبروی کسانی که آن ها را می بینند ، مراقبند عکاس ها داخل نریزند . از عکاس خودم هم خبری نیست ، قول داده بود بلیط ها را موقع داخل شدنشان پاره کند .

= شش ماه پیش از تمرینات آن ها عکس گرفتم همان موقعی که تو داشتی با چند نفر از آن ها شام می خوردی . بهترین نمونه برای همه چیز . فهمیده بودی ؟

+ فکر کردم تلویزیون نگاه می کنی ، خسته شده بودم .  از آن جا بلند شدم به طرف توالت که می رفتم ، چیزی به من گفته بودی اما  گوش نکردم . زیپم باز نمی شد ، دوباره داشتی چیزی به من می گفتی اما درست یادم نیست ،  ناخنم با زیپ کنده شد و روی کفشم افتاد .

-  شش ماه پیش را گفتم .

+ همان موقع را گفتم .

-  ناخنت را هفته ی پیش لای در ...     ، نه ؟

+ شش ماه پیش هم ...    ، یادت نیست ؟

-  نه .

برگی چیزی را فراموش نکردی ؟ فقط به تو می گویم ، که به آپارتمان شش ماه پیش برو و همه چیز را خوب به یاد داشته باش . کیف بزرگ چرمی ، انبر ، دوربین عکاسی ، آب و کنترل تلویزیون را با خودت ببر .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:41  توسط هستی کریمی پور  |